تبليغاتX
داستان ناتموم من
...و نترسیم از مرگ،مرگ پایان کبوتر نیست...

خدایابه آنان که دوستشان میداری بیموز که:
عشق از زندگی بهتر است
وبه آنان که بیشتردوستشان می داری...
بیاموز که دوست داشتن از عشق نیز برتر است

پ.ن:تقدیم به تمام کسانی که دوستشان دارم...

+ شنبه یکم بهمن 1390| 16:25|صدف| |

می نویسم از تو

از تو ای پاک ترین،تازه ترین نغمه ی عشق

از تو که سنگ صبورم هستی،در تمام لحظاتی که خدا

شاهد اندوهم هست،به تو می اندیشم

و از تو می گیرم هر چه انگیزه درونم دارم

دوستت می دارم

از همین نقطه ی خاکی تا عرش

دوستت دارم،دارم از زمین تا به خدا

کاش زندگیت همونی بود و همونجوری بود که خودت میخواستی و کاشکی هر کی که بهت میگفت که دوستت داره باهات میموند....نمیدونم کی و کجا توی این جاده ی خاکی کج رفتم که اینجوری شد؟نمیخوام ناراحتتون کنم.غصه هام وا۳ خودم کافیه اما....نمیدونم چرا همیشه شونه هام تو خیسی اشک بوده اما توی آغوش کسی نبوده...نمیدونم چرا....نمیدونم چرا همیشه همه چی رو شنیدم و سنگ صبور همه بودم اما همونایی که باهاشون موندم و بدترین شرایطشون توی بهترین شرایط ولم کردن و فراموشم کردن و شکستمن کاملا و بعد شاید یه عذرخواهی...نه اونم نه....شاید باز هم بی محلی و کج فهمی و....خسته شدم...واقعا احساس میکنم که موجود بیخود و بی فایده ی بدبختیم که همه فقط تا وقتی که ناراحتن و بهم نیاز دارن و براشون مفیدم باهام میمونن.خسته شدم از این همه دروغ و فریب و فراموشی.خسته شدم.بابا به خدا،به قرآن خسته شدم.مگه من آدم نیستم آخه؟مگه من دل ندارم؟مگه من احساس ندارم؟پس اگه که دارم چرا همه باهام اینجوری میمونن.دوست دارم که زندگیم رو وض کنم و یه پل دیگه بزنم به آسمونا.اما هر کاری کردم و هر......بدتر و بدتر شد.هربار به خودم گفتم درست میشه،تو برو جلو اما نشد.نشد که نشد.دیگه نمیدونم چی کار کنم با حتی اینکه چی بگم؟کارم از گریه گذشته بغض داره خفم میکنه.بغضی که نمیشکنه.نه الان و نه هیچ وقت دیگه.بغض....

+ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389| 8:30|صدف| |

بچه ها اینم داستان خودمه که هرکی خواست بگه رمزشو بهش بدم.مرسی


ادامه مطلب
+ چهارشنبه هجدهم اسفند 1389| 21:31|صدف| |

سلام.امروز من یک متن رو که خودم نوشتم قبلا و به احتمال زیاد همتون هم خوندید گذاشتم ولی اونایی که قبلا نداده بودم بخونن لطفا نظرشونو بگنوضمنا تو پست بعدیم قسمت اول داستانی رو که دارم مینویسم گذاشتم (فقط یک صفحه از فایل وردشو)که رمز دادم بهش،هر کی که رمزشو خواست لطفا بهم بگه تا بهش رمزو بدم.ضمنا اگه شعری،چیزی هم خواستین متن کاملشو لطفا تو قسمت نظرات وبم بنویسید تا براتون حتما بگذارم.خوشحالم میشم پیشنهاداتونو راجع به وبلاگم(مطالب،موضوعات،موسیقی،قالب و...)بدونم:

+ روی سکوت شبرنگ کوچه خطی سبز به وسعت تنهایی بیکرانم و به امتداد نگاه خسته و تکیده ام و به گرمای آغوش وسیعت میکشم شاید که این یخ های شرم آگین افسردگیم ذوب شوند در بیکران نگاهت.لیکن جغد شوم زندگیم هنوز روی آن شاخه نزدیک چینه هایم مخواند و مرا به سراشیبی حدود مرگم سوق می دهد.باکم نیست که زنجیرم پارگی را بر زنگ زدن می پسندد لیکن نمیخواهم در ور نمناکم قطره ای باشم در این سیاهچال سرد و نمور.نمیخواهم در اخرین لحظه دور از تو دربند جسم بی رحم خود باشم و مجال دهم تا روح روشنم را حتی در واپسین دم به گودال تهی تیرگی فراخواند.نمیگویم بمان نه لیک مرا ببر نه به نزدیک خود نه به نزدیک ماه نه در کوچه های مجاز دوستی و نه بر بلندای اسب سپید و نجیب خیال. مرا تنها به گوشه ای ببر همجوار این آبی خموش که همدرد من است.مرا ببر همجوار این شنهای سوزان تاآن گاه که قالب تهی تن را بر گدازه های سوزاننده ی بی مهریت می گذارم آزادگی را بیاموزم و انسانیت را و آن وهله که برمیخیزم رها باشم و آن هم پیشکش تو.شاید تنها نیاز من تنها دعایی که شبها به درگاه آن آرزوی خیالیم میخوانم همین باشد:واحه ای در لحظه که بازیابم آن عزت پرلذتی را که سالهاست در بهای گزاف این اسیری پرداخته ام به باد تا همراه و همگام خود براند به سوی شهری که هرگز ندیده ام.باز هم خفاش ها و جغدها.هوهوی جنگل مرا خصمانه میراند بی ماوایی و کوه ها سنگر میگیرند که مبادا طاعون جنونم به جلگه ی سرسبز آرامششان لطمه زند و انسانها مرا میخوانند ومن در گریز از آنان که دعوت آنان به صداقت دعوت مرداب است وبا همان روشنی.پس چه اطمینان به مطلع آفتاب که در این مرداب که رنگ و فریاد سکوت آگین مرگ آن را سخت در آغوش میفشارد؛سر بدر می آورد و خداوندا تو چه میدانی از اینها که حتی خورشید هم نیمروزی بیش در میانشان نمیپاید من معجزه نمیخواهم بلکه طالب معامله ام.پاهایم را بگیر.موهایم را بگیر.چشمانم را بگیر و حتی این سنگ آزرده ی سینه ام مال تو تنها 2 بال به من ببخش تا به تو ملحق گردم ای روشن بی انتها که تو مطلقی و واحد چون کاملی و حتی ذره ای از تو کفایت نمیکند این گرگان حریص را کفایت نمیکند من را و کفایت نمیکند او را پس خدایا حال که نمیتوانی وجودت را نثارم کنی چون نشاید که من دارایی به ان عظمت داشته باشم تا در این مرداب پوسیده تنها پروانه ای شوم در جستجوی بی انجام گل انسانیت پس من خود را به تو میدهم.خدایا قسم به انواری که هیچگاه سیاهچال وجودم را روشن ننمود و قسم به طنین قهقهه ای که هیچگاه گوشهایم را لمس نکرد و قسم به دستانی که هیچگاه دستم را نگرفت صبرم تمام است این کاسه دیگر ترک برداشته دیگر تاب آزمایش ندارد و به روح پاکت و به وجود نازنینت که اگر این کاسه بریزد چه آبها که زمین را فرا نمیگیرد وچه دردها که همچو باران بر سر مردم نزول نمی یابد.مرا ببر.قسم به دریاها مرا ببر....

حتما نظر بدیدها...

+ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389| 13:13|صدف| |

سلام.ببخشید.عذر میخوام از همتون.عذر میخوام ازتون که تو این مدت انقدر غصه بهتون دادم به جای شادی.که انقدر ناراحت بودم....اما دیگه تموم شده...دیگه من منتظر یک شروع دوبارم.یک شروع قشنگ و دوست داشتنی....این مطلبم به تقلید از یکی از دوستام گذاشتم ولی نمیترسم از اینجور تقلیدا اصلا.وقتی خوندیش بشین فکر کن.ببین تو چند تا قشنگی و تازگی و نعمت تو زندگیت داری.فکر کن...

من عاشق خانوادم هستم،چون اونا هستن که تو هر شرایطی کنارمن و دوستم دارن و بهم عشق میدن

من عاشق دوستام هستم چون اونا هستن که منو با همه ی بدیام قبول کردن و دوستم دارن

من عاشق اتاقم هستم چون اونه که منو توی همه ی لحظات دیده و تحملم کرده،توی گریه و خنده

من عاشق تختم هستم چون اونه که هروقت تنها بودم بغلم کرده و اجازه داده گریه کنم و چنگش بزنم تا آروم بشم.

من عاشق سلامتیم هستم چون اگه نداشتمش نمیتونستم الان انقدر زندگی سالم و خوشحالی داشته باشم.

مهم تر از همه من عاشق خدام هستم که تموم این نعمتا رو به من داده و پسشونم نمیگیره،اونه که با تموم بدیام باهام قهر نمیکنه،نارمو میکشه،میخوادتم و هیچ وقت فراموشم نمیکنه و از پیشم نمیره،

من عاشق این هستم که نظرات دوستامو درباره ی فکرام بدونم...

 

+ سه شنبه دهم اسفند 1389| 15:39|صدف| |

 

میگن عشق مثل بازی الاکلنگه هر کسی که عاشق تره خودشو پایین نگه میداره تا عشقش از بالا بودن لذت ببره...


اما چقدر سخته یه روز به خودت بیای و ببینی روی یه الاکلنگ چوبی تنهایی


 


کسی که از تو بالا تر بوده دست عشقتو گرفته و با خودش برده


 


خیلی سخته سرتو بالا کنی و ببینی عشقت با یار تازه اش روی ابرا قدم می زنن.


 


صداش می کنی ((آهای عشق من برگرد بیا بازم بازی کنیم منتظرتم))


 


اما اون تو اون الاکلنگ چوبی رو فراموش کرده.حالا عاشق کسیه که از تو بهتره.


 


لبخند تلخه روی لباتو می بینم وقتی به روزی فکر میکنی که برای اولین بار دیدیش


 


یا انتظارت وقتی برای یه مدت رفت و ازش بی خبر بودی


 


اما حالا همه چیز تموم شده تو موندی  و یه شهر خاطره و یه الاکلنگ چوبی.


 


چقدر سخته نتونی ازش دل بکنی مدام سرت به سمت آسمون باشه و نگاش کنی


 


 با اینکه خیلی تنهایی دلت نخواد از اون بالا بیفته پایین.


 


چقدر سخته نتونی از اون الاکلنگ چوبی دل بکنی آخه تنها یادگاری که ازش داری


 


یادته هر کاری می کردی تا لبخند بزنه اما نمی خندید ولی حالا برای عشق تازه اش می خنده


 


چقدر خنده هاش قشنگه با خودت میگی کاش می تونستم صدای خنده هاشو بشنوم


 


یه چیزی رو از اون بالا پرت کرد به طرفت صدای شکستن اومد


 


 حس عجیبی داری مبینی قلب شیشه ای خودته که بهش یادگاری دادی


 


تکه هاشو کنار هم میذاری جای پاهاش روی دلت مونده

 من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

...ممنون میشم اگه که نظر بدهید...

+ شنبه هفتم اسفند 1389| 14:38|صدف| |

همیشه بودی کنارم،توی خیالم.حتی وقتهایی که سرت داد میزدم هم با تمام وجودم دوستت داشتم. همیشه مطمئن بودم و هستم که عاشقتم.وقتی دیدم با یکی دیگه خوشحالی و میخندی و دستای یکی دیگه رو گرفتی،وقتی قلبم شکست،وقتی گریه هامو دیدی و رفتی و تمام وقتایی که بهت التماس کردم که بمون و نموندی میدونستم که عاشقتم....وقتی با یکی دیگه دیدمت که حتی اسممو بارون هم توی ذهنت نمی آورد به خودم گفتم بذار بره،بذارخوشحال باشه،بذار قشنگ زندگی کنه.مگه آرزوت همین نبود دیوونه.ها؟خودمو زدم و هرصبح جلوت خندیدم و مثل بچه ای که وقتی با مامانش دعواش میشه میره پشت پاهای باباش قایم میشه دستای یکی دیگه رو محکم چسبیدم تا نترکم،تا نزنم دوباره زیر هق هق...وقتی اومدم خونه بشکنم و تا شب بشینم گریه کنم و هر شب همون ماجرا:مامانم بپرسه صدف چرا انقدر درس مسخونی که پای چشمات گود بیفته و من بگم که اینا مال اشک نیست مامان مال قلبمه.مال این نفساییه که از اول بهمن سنگین میاد،سنگین میره.مال اون شباییه که به خدا التماس کردم،سر سجاده ی خیس مامانم خوابم برده که منو ببره.....همه جا رو نگاه کردم تا اون تیکه ای از وجودم رو که برای همیشه با خودت بردی تو وجود یکی دیگه پیدا کنم.دستاشو بگیرم،سرمو بذارم رو شونش و زار زار گریه کنم،با حرفای شیرینش خوابم ببره و صبحا به امید دیدنش بدم تو کوچه....اما نشد....چرا تو انقدر بدی؟؟؟آخه چرا؟؟مگه من چه گناهی کرده بودم؟بابا مگه کم دوستت داشتم؟مگه کم به پات موندم؟؟؟نه تو بد نیستی....این منم که بدم...میدونم که هنوزم فرشته ی رویای منی!!!هنوزم میخوام باهات درددل کنم از الان تا آخر دنیا بغلت کنم،دستاتو بگیرم،تو بغلت بمیرم.....آره میدونم... هزار بار خواستم بهت بگم که هنوز چشمات آتیشم میزنه....هنوز نفست میکشتم....هنوز میخوام باهات زیربارون از ته دلم بخندم......فقط تو ومن......اما هر بار به خودم گفتم دیگه چه فایده.....اون ازت متنفره صدف....دیگه نمیخوادت......دیگه حاضره باهر کی باشه جز تو....میخوای بازم التماس کنی؟؟ برای چی؟که باز دلش بسوزه.....ولش کن.....بذار همینجوری بسوزی.مگه تو نبودی که خش تو نگاش میفتاد دلت میخواست بمیری؟؟پس حالا به جاش بسوز....به جاش بمیر.....به جاش بشکن.....دیگه نمیتونم.... خدایا نمی توووووووووووووووونم!بریدم.....ولی تو خوبی....برای همیشه این برام کافیه.....عشقت برام دیگه شده مثل خاکسترای توی باد،چشمام می سوزه وقتی اون روزا رو یادم میاد....کاشکی میفهمیدی چه حالیم؟کاشکی....

+مرسی از همه ی کسایی که نظر میدن،دوستتون دارم خیلی زیاد.....

+ پنجشنبه پنجم اسفند 1389| 22:42|صدف| |